
زندگی مثل یه صندوقچه ی بزرگه
که توش خاطرات گذشته مون هست
و امیدهای فردا .....
هر جای این صندوق نگاه می کنم
هر کجاشو که میگردم .....
گوشه گوشش بوی تو داره
نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه 1385/09/29 ساعت 9:8 AM موضوع | لینک ثابت
آنچه که دلدادگان و عاشقان از دیدنش فریاد دارند
رقیب است
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه 1385/09/27 ساعت 9:24 AM موضوع | لینک ثابت
گفتمش دل میخری گفتا به چند ؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کرد و دل زدستم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه 1385/09/27 ساعت 9:14 AM موضوع | لینک ثابت

my world has became so much
more beautiful ever since you
became apart of it
دنیای من خیلی قشنگ تر شده
از زمانی که شما شدید قسمتی از دنیای من...
نوشته شده توسط ستایش در شنبه 1385/09/25 ساعت 9:50 AM موضوع | لینک ثابت
هر چقدر که تو منو دوست داری
من تو رو یکی بیشتر دوست دارم
اینطوری حتی اگه تو منو دوست نداشته باشی
من یه دونه دوستت دارم
نوشته شده توسط ستایش در جمعه 1385/09/24 ساعت 4:25 PM موضوع | لینک ثابت
اگر زندگی به همراه تو نباشد به معنی نیستی است
اگر دنیا برای تو نباشد هیج معنایی ندارد
رنگ چشمان تو عشق من می باشد
قسم می خورم حرفم را باور کن
قلب و روح من همراه توست
اگر تو را از من دور کنند
تنها تو در چشمان من باقی خواهی ماند
برای من حرف خواهی زد و من به تو گوش خواهم داد
هر اتفاقی بیفتد
در عشق من تاثیری نخواهد گذاشت
من را در آتش بسوزان
این برای من بهترین راه است به خاطر
من این کاررا بکن
به تو عادت کردم
و مهر و محبتم را به تو بخشیدم
روح من در دستان توست
و تمام وجود و زندگیم
نوشته شده توسط ستایش در جمعه 1385/09/24 ساعت 3:49 PM موضوع | لینک ثابت
به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش
به وسعت درياييست که قايق کوچک
دل من در آن غرق شده .
به او که مرا از اين زمين خاکي
به سرزمين نور و شعر و ترانه برد .
و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد ...
نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه 1385/09/23 ساعت 12:52 PM موضوع | لینک ثابت

نازنینم! نمیدانم تو میدانی؟
دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده
سراپای وجودم در فراقت آب گردیده
ز هجرت دیدگانم همچو دریایی
ز خون گشته غم و دردم فزون گشته
و اکنون در میان بسترم
چون شمع میسوزم برای دیدن رویت
نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 1:49 PM موضوع | لینک ثابت
عشق تو برایم ارزش بسیاری دارد
عشقت را با تمام وجودم احساس می کنم و آن را با چشمانم می بینم
عشق تو باعث آرامش من است
و با عشقت قشنگترین سالهای زندگیم را می گذرانم
هیچ وقت در آغوش تو از چیزی نترسیدم , ای هستی من
امکان ندارد که بعد ازتو به کس دیگری عشق بورزم
و تمام بقیه عمرم را ای وجود من
تا ابد با تو زندگی خواهم کرد , با تو عزیزم
ديگراحساس عشقم را با تو باور کردم
و چشمانم , عشقم را به تمام مردم نشان داد
عزیزم آسوده باش من مال تو هستم و تا همیشه با توام
و اصلا قصد آزار و جدایی از تو را ندارم
قسمت من این است که شبها از عشق تو ذوب شوم
و هرگز از عشق ورزیدن به چشمانت توبه نخواهم کرد
قلب سرگردان من منتظر توست
ای دریای مهربانی به تو احتیاج دارم
نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه 1385/09/21 ساعت 12:17 PM موضوع | لینک ثابت

تنهایی را دوست دارم
زیرا بی وفا نیست ...
تنهایی را دوست دارم
زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنهایی را دوست دارم
زیرا خداوند هم تنهاست ...
نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه 1385/09/21 ساعت 11:24 AM موضوع | لینک ثابت
کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت
اگه پا میذاشت دلمون رو تنها نمیذاشت
کاش اگه تنها میذاشت
ردپاشو رو دلمون جا نمیذاشت
نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه 1385/09/21 ساعت 11:19 AM موضوع | لینک ثابت
هر کاری که میکنم به خاطر توست
و هر چه که دارم تو به من داده ای
تمامی حرفهایت لبریز از عشق است
و تنها پناهگاه من اغوش توست
تمام ارزوهایم ، و هر چیز در
گذشته و اینده ام برای توست
تمام ان چیزهایی که دوستشان دارم
به تو ختم میشود
زیرا تو را دوست دارم
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه 1385/09/20 ساعت 9:5 AM موضوع | لینک ثابت
همواره تو را دوست دارم
و اکنون که این شعر را می نویسم
کلماتش همچنان حقیقی هستند
همواره تو را دوست دارم
فرشته زیباترین تا وقتی که
تنم را در خاک بگذارید
یا خاکسترم را در هوا پخش کنند
هر جا بروی فکر من با توست
چه کسی میداند شاید
دوباره با هم اشنا شویم
در یک زندگی دیگر مانند دو ستاره گمشده
نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه 1385/09/19 ساعت 4:50 PM موضوع | لینک ثابت
برگل به اشتیاق تو شبنم گذاشتند
در کوچه های عاشق دل غم گذاشتند
تو مثل یاس پاک و سپید و مقدسی
نام مرابه عشق تو نازنین گذاشتند
نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه 1385/09/19 ساعت 4:44 PM موضوع | لینک ثابت
سعي كن به خاطر كسي كه دوستش داري غرورت را از دست بدهي نه به خاطر غرورت كسي را كه دوست داري از دست بدهي 
نوشته شده توسط در شنبه 1385/09/18 ساعت 2:15 PM موضوع | لینک ثابت
یه روز از من خواهی پرسید
که کدوم رو بیشتر دوست دارم؟
تو یا زندگی خودم؟
و من جواب خواهم داد: زندگیم
و تو منو ترک میکنی بدون اینکه بدونی
تویی زندگی من...
نوشته شده توسط ستایش در جمعه 1385/09/17 ساعت 2:11 PM موضوع | لینک ثابت
اگر یک روز چشمان مهربانت را غمگین ببینم
اگر یک روز قلب کوچکت را افسرده ببینم
تمام شادیها را برایت هدیه می اورم تا دوباره
چشمان زیبایت و قلب مهربانت را زیبا دریابم
نوشته شده توسط ستایش در جمعه 1385/09/17 ساعت 1:46 PM موضوع | لینک ثابت
می خواهی معنی عشق و بدونی؟
اینو تو چشام می تونی بخونی
که نه گنجشکه نه پروانه نه یک گل
نه دو خط صاف عاشق نه همان صدای بلبل
که بخواد بپره از دست
یا که مدفون بشه در دست
یا که پژمرده شه از نور
یا بره بشینه اون دور
تو چشای من نگاه کن
تو بگو چی توش میبینی؟
مگه این همونی نیست که
تو تو قلب خود میبینی؟
برو به درون قلبت
میبینی چه شادمانه
داره از عشقت می خونه
که تو رو جا نمیذاره
ولی این همون صدا هست
صدایی که با نگاهم
اومده تو دل خستت
میگه که دوستت می دارم
>>> از طرف دوست نازنینم مهدی <<<
نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه 1385/09/16 ساعت 11:26 AM موضوع | لینک ثابت

عشق مثل یه گنجشک می مونه.....
اگه محکم بگیریش می میره.....
اگه شل بگیریش می پره.....
پس سعی کن یه طوری بگیریش
که اروم تو دستات خوابش ببره
نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه 1385/09/15 ساعت 6:13 PM موضوع | لینک ثابت

ازم پرسید: نزدیک ترین کس به تو کیه؟ گفتم: خدا
ازم پرسید: دوستم داری؟ گفتم اره
گفت: چقدر؟ گفتم از اینجا تا خدا
اشک تو چشماش جم شد و گفت:
مگه الان نگفتی که خدا از همه چیز به ما نزدیک تره!
نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه 1385/09/15 ساعت 6:4 PM موضوع | لینک ثابت

ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش
2 - 3 ماه بيشتر زنده نيست
ياد گرفتم كه عشق يعني فاصله
و فاصله يعني دو خط موازي
كه هيچوقت به هم نميرسن
به اندازه خودت وفادارتر نيست
همونقدر ارزشت كم مي شه
و ياد گرفتم كه هر چه عاشقتر ، تنهاتر
نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه 1385/09/14 ساعت 10:7 AM موضوع | لینک ثابت

مثل آئينه شکستم تو نديدي
صداي شکستنم رو نشنيدي
يادته بهت مي گفتم نمي موني
ديدي آخرش به حرف من رسيدي
پيچکهاي باغچمون خشک شد و پژمرد
خاطرات ما رو توي غصه ها برد
دلي که حتي به حرفهاي تو خوش بود
ديدي آخرش چه جور تو دست تو مرد
من و دادي به بهانه ، به يه حرف عاشقانه
چه فروختي من و آسون ، زير قيمت هيچ و ارزون
آروم آروم ، بازي بازي ، زندگيم دادي به بازي
تا که باختيم و تموم شد الهي خودت نبازي
تو نبودي تو نديدي ، بغض و هق هق نشنيدي
واسه بودن اما خوندم ، تو چه بي خيال پريدي
رفتي و زدي شکستي ، گلدون اقاقيا رو
چه کنم با باغ بي گل ، باغ سرد و بي بهارو
مثل آئينه شکستم تو نديدي ...
نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه 1385/09/14 ساعت 9:56 AM موضوع | لینک ثابت

دیگر شوقی برای لمس گرمای دستانی
دیگر ندارد فقط منتظرم ...منتظر ..
روزی ..ساعتی ..دقیقه ای .. ثانیه ای ..
کسی بیاید و بگوید : آیا این چشمان شما
نیست که در نگاهم جا گذاشته اید ؟
اما نه ..نه ..نه .. نمی خواهم ..
هیچ کس را نمی خواهم که جهان
دروغی بیش نیست ...
انتظار را دوست ندارم ...
تلخ است
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه 1385/09/13 ساعت 2:12 PM موضوع | لینک ثابت

افسوس ... آن زمان که بايد دوست بداريم
کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند
لجبازي ميکنيم و بعد براي آنچه
از دست رفته آه ميکشيم
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه 1385/09/13 ساعت 1:57 PM موضوع | لینک ثابت

آبی تر از انیم که بی رنگ بمیریم
شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه 1385/09/13 ساعت 1:41 PM موضوع | لینک ثابت

بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم
تو قمار زندگي مون تو نباشي من مي بازم
اگه باشي در کنارم ، با تو من مالک دنيام
بي خيال غربت و غم ، بي خيال نور فردام
YY >>دوستت دارم،توي دنيا تو رو دارم<<YY
مثل آسمون که تنها اميدش چند تا ستارس
ديدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارس
هر سر انگشت تو يعني ،
قصه خوب نوازش
هر نگاه عاشق تــــو
غــــزل آبـــــي خواهش
جاده هاي مهربوني مي گذره از تو نگاهت
روشن شباي تارم ، بـــا خيــال روي ماهت
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه 1385/09/13 ساعت 1:19 PM موضوع | لینک ثابت

به جاي من گريه کن اي شمع
به جاي من بسوز
به جاي من آهسته آهسته آب شو
به جاي من در خفا فرياد بزن
اي شمع تو را دوست دارم
به خاطر آرامشت
وبه خاطر زندگي کوتاهت
اي کاش من هم شمع بودم تا با
آتش نگاهت شعله ور مي شدم
تا شايد تو مرا با لبخند سردت
خاموش مي کردي
اي کاش هرگز ساخته نشده بودم
تا اسير تو شوم
اي کاش تمام پارافين هاي
دنيا تمام مي شد
واي کاش تمام شمع سازان
به خواب مي رفتند
نه ديگه دوست ندارم شمع باشم
چون شمع هم اسير اسير عشق
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه 1385/09/13 ساعت 1:15 PM موضوع | لینک ثابت

هر وقت تونستی برف رو سیاه کنی
هر وقت تونستی پای کلاغ رو سفید کنی
هر وقت تونستی آتیش رو ببوسی
هر وقت تونستی توی آب نفس عمیق بکشی
اون وقت منم میتونم فراموشت کنم
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه 1385/09/13 ساعت 1:13 PM موضوع | لینک ثابت

مهم نیست که اکنون دلت
به هوای کسی دیگر می تپد
مهم ان است
که من برای همیشه تنهایم
ان هم فقط به خاطر تو
ای کاش می فهمیدی ....
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه 1385/09/13 ساعت 12:59 PM موضوع | لینک ثابت
دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه
ميگفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون
مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.
بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت:
مراقب چشماي من باش
نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه 1385/09/12 ساعت 3:49 PM موضوع | لینک ثابت
کهنه فروش داد میزند : چراغ شکسته میخریم ...
کفشای پاره میخریم...
اسباب کهنه میخریم...
بی اختیار داد میزنم : کهنه فروش قلب شکسته میخری؟؟؟
نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه 1385/09/12 ساعت 3:0 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY